دوشنبه ۲۸ مهٔ ۲۰۱۲

وضعیت من در این روزها: I'm not reflecting at all, actually I'm avoiding it. بعد از چند سال اولین باره که نمی نویسم، هیچ جا! و فکر نمی کنم و نمی شنوم و به این شدت فرار می کنم، اما خوبم، مرسی!

پنجشنبه ۳ مهٔ ۲۰۱۲

بسیار زیاد خوشحالم که دارم "ام بی ای" می خونم، خوشحالترم که دارم تو موسسه می خونم نه دانشگاه، بیشتر خوشحالم که دارم تو ایران می خونم و به فارسی.این آخریه برام مهمتره چونکه من همش تو رویای "مدیریت به زبان انگلیسی" بودم و "وای یعنی آرزوم اینه که برم واریک ام بی ای بخونم" و این حرفا بودم، اما این فارسی خوندنه و این تو ایران بودنه برای منی که فعلاً دوست دارم اینجا بمونم خیلی کاربردیه، انگار تازه تازه دارم آدم ها رو می شناسم، انگار تازه داره باورم میشه کجا زندگی می کنم و آدم های روبه رومو چه جوری میشه خوشحال کرد، راضی نگه داشت، حالا اینکه از استاندادرهام دارم میام پایین یا نه رو نمی دونم اما کلاً ذوق دارم پ.ن.1. واریک یه دانشگاه انگیلیسیه که من آرزوم بود/ هست که حتی اگه شده یه نیمچه واحد اونجا بگدرونم اما نشده تا حالا پ.ن.2. باید باهاش حرف بزنم بگم چه جوری میشه هم ام بی ای و بومی کرد هم استاندارد داشت! احتمالاً جواب نگیرم اما باید برم دنبالش، باید بزنه من اوضاع دستم بیاد، یه بحث قدیمی داریم سر اینکه وقتی چیز جدیدی وارد میشه چه جوری باید ایرانی بشه ، حالا از هر جنسی می خواد باشه، از جنس نت نوشتن موسیقی تا تاسیس ان.جی.او، بحث سر اینه که چه جوری میشه هر چیز وارداتی طعم ایرانی پیدا کنه

دوشنبه ۳۰ آوریل ۲۰۱۲

بو ها، طعم ها، صداها....نمیشه از کنارشون گذشت، نمی تونم فراموششون کنم اگه هم برام کمرنگ شن با کوچکترین تلنگری مثل روز اول تداعی می شن! این روزها، بو ها پررنگترند، شاید به خاطر فصله شاید چون من در هر محیط جدید اول با بو ارتباط برقرار می کنم. هر چی که هست این روزها بو ها، صداها، لحظه ها، نگاهها بسیار پررنگند

چهارشنبه ۲۵ آوریل ۲۰۱۲

وقتی دو طرف مستعد باشن، فقط دو جمله کافیه، یعنی فقط به اندازه ی دو جمله وقت می خواهید که یه ارتباط قشنگ و به دعوا بکشونید، حالا اینکه هوا بهاری باشه یا نه! منظره زیبا باشه یا نه! و دیگر عوامل محیطی از درجه ای از اهمیت برخوردار نخواهند بود از بس که شما با !استعداد هستید و همون دو تا جمله کافیه!باور کنید! دیدم که می گم
هوای امروز تهران بسیار غریب بود؛ مگه نه؟ عادت کردم تو این هوای قاطی و خل و چل بهاری هی یه چشمم به کوه باشه و مانیتور کنم که اون بالا چه خبره!؟ سایه ی ابر کجا افتاده یا کی آفتاب شد. به قول یکی از دوستام هی به جای مترو سوار تاکسی میشم که بتونم حتی تو تاکسی هم کوه رو ببینم. حالا امشب همین کوه همین هوا باعث شد سر حرف باز بشه و یکی از سخت ترین بحث هامونو باهام شروع کنه، می دونه از چیا فرار می کنم بهش گفتم از چیا نپرس، اما زهی خیال باطل! ساده لوحانه ست اگه فکر کنم بدون حل شدن میشه ساکت موند. بهتون گفتم دارم ام بی ای می خونم؟؟؟ گفتم این ترم درس سخت "مذاکره" رو داریم؟؟ امشب یکی ازسخت ترین مذاکره های زندگی مو انجام دادم، چون از خودم گفتم از اعتقادم گفتم، از آدم های مهم زندگی م گفتم، مخالفت شنیدم، قضاوت شدم، پسم زد، بهش مودبانه پریدم، مودبانه تر به همه چیز **د اما آخرش گفت باشه! چرا حس پیروزی ندارم؟؟؟؟ چرا خوشحال نیستم؟؟؟ چرا نفس راحت نمی کشم؟؟؟ شاید چون به این "باشه" مطمئن نیستم ،شاید چون اصلاً به نیت برد نرفتم، شاید چون این قدر خسته م که بردی حس نمی کنم. الان خالی خالی م! به نظرم تنها دلیل این "باشه" دوستی چند سالمونه. تا کی می خواد تضمین کننده باشه نمی دونم!