Tuesday، November 03، 2009

- با ترافیک شب های پاییزی چطورید؟
- این روزها: حالت از مفهوم مدیریت به هم می خورد و خیلی ها یادشان رفته مدیریت به چه معناست!( حالا بی شوخی مدیریت یعنی چی؟ )
- بی محلی؟ در دایره ی لغت هایم تعریف شده است. غرور: مخرب ترین خصوصیت در تیم ورک. آدم بیشعور باشد اما مغرور نباشد. ( قیاس مع الفارقه می دونم )
- شمس العماره می بینید؟ باز بهتر از این دلنوازان است.
- شمارش معکوس.....( این مبحث ادامه دارد)
- آقا یاهو مسنجر را بی خیال آنهم وقتی به جای دیدن جمله ی کلیشه شده ی s.o is typing کلی نوشته های جالب می خوانید. چت کردن در یاهو میل را امتحان کنید فقط حیف که آرشیو ندارد.
- یعنی این آدم هایی که خودشان هر برداشتی که دوست دارند می کنند را دیگر بی خیال شدم. چه کاریه؟( لطفن کلمه ی دوم را بکشید ) بذار کمی هم آنها خوش باشند. بذار برنده باشن. اصلن من مقصر، من بازنده شما اعصابه خودتو خورد نکن فقط رفلکشن فراموش نشود پیلیز.
- SAW VI . برادر عزیز ( البته از دستش دلخورم واژه ی عزیز را جدی نگیرید ) دیشب اکران کرد این شاهکار سینما را ( بچم عاشق فیلمه خب) اما خوب تپش قلب داشتم همراهیش نکردم.
- یعنی یه ویلای کوهستانی و یک ماشین SUV تقاضای زیادیه؟ پروردگار عزیز یا این هوای لامصب را نفرست یا اگر می فرستی به ما توان بهره برداری نیز عطا کن. ( بار مثبت واژه ی لامصب مشخصه؟ مثل پدر سوخته ای که به بچه های دوست داشتنیه می گن؟ )
پ.ن. معلومه که فردا باید گزارش بنویسم دیگه؟ دارم ادبی تمرین می کنم لغت تو گزارش کم نیارم.

Friday، October 30، 2009

خب وقتی همون شبی که تو ناراحتی دوستت تو اون ور دنیا خوابتو می بینه و تو خواب طرفداریتو می کنه و فرداش تو اوج شلوغیهاش حالتو می پرسه، تو نمی تونی بهتر نشی، نمی تونی آرومتر نشی.
وقتی پنج شنبه صبح که می ری سر کار می بینی کاردینال برات رو وایت بوردت پیغام گذاشته وطول روز کلی سر به سرت میذاره و با دوستات ساعت 4:30 ناهار می خوری تو پاتوق همیشگی و کلی می خندین و بعدش با دوستت می ری خرید نمی تونی آرومتر نشی.
وقتی دوستات بهت کمک می کنن و حتی روانکاویت می کنن اونم آن لاین نمی تونی بهتر نشی.
البته هنوز هیچی عوض نشده اما همه ی این اتفاق ها باعث شد یه پنج شنبه ی خوب داشته باشم.
مرسی. عید همگی هم مبارک.

Tuesday، October 27، 2009

خب خوشحال نیستم این روزا و مخصوصن الان و تو این لحظه. نمی دونم چی بهش می گی؟ happy?content?satisfied may be? نیستم. هیچ کدومش.

تقصیره خودمم هست. سر همون داستانی که می دونی اشتباهه اما می ری دنبالش. سر همون که خودت و به درو دیوار بزنی که یه جور دیگه هم بشه خوشحال بشی شایدم بشی اما حس آخر روز اومدن خونه و دیدن این که نه همون روش اصلی/ قدیمیست که واقعی خوشحالت می کنه.

f**********k به این وضعیت مزخرف که هیچی سر جاش نیست و تو افتادی تو trap های همیشگی. بایدها و نبایدها. خط های موازی ازلی/ابدی. داستان همیشگی وجدان و روح سرکش. کی قراره این وضعیت مزخرف تموم شه؟ این سری واقعن مطمئن نیستم. حتی مطمئن نیستم خودم چقدر باید نقش داشته باشم.

هیچی خوشحالم نمی کنه. نه موسیقی نه کتاب نه.... . صدای خندم شنیده می شه هنوز. به حرف ها می خندم. اما نه چون خوشحالم و می تونم بخندم. چون خوشحال نیستم و می خندم شاید خوشحال بشم.

و از همه بدتر اون حسه تنهایی مزخرفه. در اوج شلوغی. در بین جمعیت. در مقابل دوستان. در مقابل وجدان و روح سرکش. در مقابل وجدان نما های تجسم یافته.

و بدتر از اون حسه بازندگیه. وقتی تو نمی خواستی بازی کنی و می خواستی فراموش کنی. وقتی نمی خواستی بجنگی. وقتی می خواستی فقط عبور کنی بدون اینکه دیده بشی و بعد دیدی رو stage هستی و باید بازی کنی و در هر صورت بازنده شدی. هیچ کس به قانون تو نبود و همه تو رو به قانونه خودشون می خواستن.

و بدتر از اون حس عدم امنیته. وقتی شاید سررسیدت هم امین نباشد. وبلاگت هم امین نباشد. خوابت هم امن نباشد. F***************k به این وضعیت.
پ.ن. برای خودم نوشتم ( قابل توجه امیر ) مخاطب خاصش خودمم در این لحظه و احتمالن تا آخر هفته. بسیار دوست دارم حس این پست زود expire شود.

Friday، October 23، 2009

بیایید کمی واقعیت مرور کنم که شاید برگردم به زندگی:
- لاک پشت ها که یادتونه؟ یک عدد سایز اکس اسمال هم داشتیم که هر دفعه من می دیدیمش و میگفتم از کجا اومده دوستان بی اطلاع من و متهم به پارانو یا می کردن که بابا سه تا لاک پشت بیشتر نیست. تا اینکه سایز اسمالمون به دیار باقی شتافت و بر همگان مسجل شد که یه سایز اکس اسمال هم اونجا داره برای خودش می چرخه. واقعن اینارو من دوست دارم. اساسی به درد مطالعات سنگین می خورن. از اینایی که بشینی کنار حوض و ساعت ها نگاهشون کنی. اونم از نوع عمیق تا ببینی سیکل کاراشون چیه؟ از کجا شروع میشه به کجا ختم میشه؟
- اون نمایشگاه عکسه در مورد افغانستان بود؟ رفتمش. کل نمایشگاه سوت و کور بود، عکس ها که کلن داشت یک استان اونجا رو نشون می داد با کمی مخلوطی از احساسات طنز گونه ی عکاس ( توضیحات کنار هر عکس و دوس داشتم ) حس بدبختی، امید، ترس و...و یک حس " ریموت بودن" از همه ی دنیا. یه جاهایی داشت خلوت در حد کویر لوت خودمون. پرت پرت بودن بعضی جاهاش. از اونجاهایی که برای پروژه ی من جون می ده D: یه جور حس زندگی هم توش بود مخصوصن هرعکسی که توش بچه داشت.
- محک رفتم امروز به عنوان شرکت کننده. به همراه یک عدد مادر و یه دوست و فامیلاش. سلام علیک به راه بود و بازار شلوغ. دست همگی درد نکنه. راستی به " اتاق آسمان" رفتم تو بازار و "ماه" رصد کردم، حیف که دیرم بود و گرنه یه "مشتری" هم کاسب بودیم امشب. قلک تحویل دادیم و قلک تحویل گرفتیم.
- تپش قلب داشتم این هفته، گفته بودم؟ با برادر عزیز دیشب Wrestler دیدیم ( دوسش داشتم) یارو توش سکته کرد. پدر یکی از دوستام امروز جراحی قلب داشته. پدر امروز به مادر می گفت قلبم درد می کنه. آقا مراقب باشید خواهشن. بریم همه چک آپ؟

Tuesday، October 20، 2009

خب از اول هم می دونستم و وقتی دوباره اتفاق افتاد و داشتم به اتفاق افتادنش فکر می کردم یه لحظه واقعن دلم برای نگار تنگ شد و حس کردم باید باهاش حرف بزنم. زنگ زدم بهش و یه دو دقیقه در حد حال و احوال حرف زدیم. داشت اون بچه ی خوردنیش و می خوابوند طبق معمولی که هر بار بهش زنگ زدم و زیاد حرف نزدیم.
اصل ماجرا اینه که خودت می دونی! با خودت گفتگوی درونی داری یا تو وبلاگت می گی یا به آدم های نزدیک. اما می دونی چی درسته و چی غلطه، یا تعریف واقعیش چیه. اما وقتی حس می کنی که باید انجامش بدی انجام میدی با اینکه می دونی درست نیست اما حست ازت اینو می خواد. همیشه نقطه ضعفم این بوده و نقطه ی قوت این که خود خرم و می شناسم که در مقابل حوسم مقاومت نمی کنم. نمی دونم شاید گاهی اوقات از نوشته های نگار هم این حس و گرفتم که اونم وقتی فکر می کنه یا حس می کنه که دوست داره یه کاری و انجام بده انجام می ده با این که می دونه نتیجش حتی شاید خوشحالش نکنه. البته کار من از روی خودخواهی بیشتر، مسلمن من قصدم مقایسه ی خودم و نگار نیست. به هر حال می دونستم اشتباهه. می دونستم اون اندازه که دوست دارم اتفاق بیفته در واقعیت لذت بخش نخواهد بود، چون من و ذهنم جلوتر از واقعیتیم و گاهی واقعیتو نمی بینیم و می دونستم که تهش اتفاق می افته چون من توانایی مقاومت ندارم، تا الان هم نخواستم که مقاومت کنم. دیوانگیه می دونم.
خوب نتونستم بگمش، اما ته حسه این شد که حس کردم که دلم برای نگار و تعریفش از حسش که گاهی حس های منم هست اما من به خوبیه اون نمی شناسم تنگ شده. این بود که از توی آژانس بهش زنگ زدم و حال و احوال کردیم.
پ.ن. مخاطب خاص این پست خودمم. نوشتم که یادم بمونه چند ماهه بعد تو یه پروژه بیام روش کار کنم. بد گفتمش می دونم، چون بعد از چند ساعت الان دارم می نویسمش و حسه پریده تقریبن. اما ننوشتنش بدتره چون می ترسم یادم بره. خوشم میاد پی نوشتهام از خود پست جدی تر یا طولا نی تره این روزا.